Lesson 15

Mullah Nasreddin Folktale



Lesson info iconLesson Infoاطلاعات درس

This lesson presents a folktale featuring the famed Nasreddin, a popular wise man who lived in the 13th century. Although definitive evidence is not available for his place of birth, competing cases have been made for Khorasan province in present-day Iran as well as Anatolia in present-day Turkey. Over the centuries, a vast corpus of stories featuring Nasreddin has accumulated and become popular throughout Central and South Asia, the Balkans, the Caucasus, and the Middle East, including Iran. The stories typically combine playful, droll, slightly absurdist humor and a moral lesson. A helpful overview of Nasreddin's life and cultural influence is available here.


In an example of Nasreddin's resonance over time, his name was used as the title of an Azeri satirical journal first published in Tbilisi in 1906. According to the 2011 book Molla Nasreddin: The Magazine that Would've Could've Should've: "While [the magazine] helped give rise to a new Azeri intellectual culture, Iran was arguably the country where it had is greatest impact: Molla Nasreddin focused relentlessly on the inefficiency and corruption of the Qajar dynasty, and its essays and illustrations acted as a preamble of sorts to the Iranian Constitutional Revolution of 1906-1910, which resulted in the establishment of the first parliament in all of Asia."

Full Audio


Segment iconSegmentsبخش ها

در نزدیکی ده ملانصرالدین مکان مرتفعی بود که شب ها باد می‌آمد و فوق‌العاده سرد می شد.

Persian 1/24

دوستان ملانصرالدین گفتند:

Persian 2/24

«ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی،

Persian 3/24

ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه‌ی ما بدهی.»

Persian 4/24

ملانصرالدین قبول کرد.

Persian 5/24

شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد, صبح که آمد گفت:

Persian 6/24

«من برنده شدم و باید به من سور دهید.»

Persian 7/24

گفتند: «ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟»

Persian 8/24

ملانصرالدین گفت: «نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود

Persian 9/24

و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.»

Persian 10/24

دوستان گفتند: «همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.»

Persian 11/24

ملانصرالدین قبول کرد و گفت: «فلان روز ناهار به منزل من بیایید.»

Persian 12/24

روز موعود فرا رسید و دوستان ملانصرالدین یکی یکی آمدند،

Persian 13/24

اما نشانی از ناهار نبود.

Persian 14/24

گفتند: «ملا، انگار ناهاری در کار نیست.»

Persian 15/24

ملانصرالدین گفت: «چرا ولی هنوز آماده نشده،»

Persian 16/24

دو سه ساعت دیگر هم گذشت، باز ناهار حاضر نبود.

Persian 17/24

ملانصرالدین گفت: «آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.»

Persian 18/24

دوستان به آشپزخانه رفتند ببینند چگونه آب به جوش نمی آید.

Persian 19/24

دیدند ملانصرالدین یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده

Persian 20/24

دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.

Persian 21/24

گفتند: «ملانصرالدین این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند.»

Persian 22/24

ملانصرالدین گفت: «چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟

Persian 23/24

شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.»

Persian 24/24